خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم، شاید بیشتر از یک سال. زیاد اهل گریه کردن نیستم و بغض ها و دردها را در خودم می ریزم، اما مرگ احمد بورقانی بغضم را شکست و هق هق گریه کردم تا شاید از این همه خستگی و درد سبک شوم. بورقانی را چند بار بیشتر ندیده بودم و آخرین بارش همایش یکصد سالگی مشروطه بود که با تاج زاده آرام و قرار نداشتند و همه کاری می کردند و حتی روری میزها را با دستمال پاک می کرد و حواسش به پارچ های آب هم بود که خالی نشوند. الان دیگر مرد تپولی اصلاحات چشم از دنیا بسته و همه را غم زده کرده.
مرگ همین حوالی دارد پرسه می زند.چند ماهی است که عجیب مرگ اندیش شده ام. از مرگ قیصر به این طرف مرگ را هر روز حس می کنم، اصلا از مرگ ترسی ندارم ، اما مرگ دوستان و نزدیکان و آشنایان برایم سخت است و دوست دارم قبل از همه سراغ خودم بیاید. |