مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

ساعت از دو نیمه شب گذشته بود، اما خوابش نمی‌‌برد.از رختخواب بیرون آمد و بعد از کشیدن سیگار لامپ را روشن کرد و کتاب را برداشت وشروع به خواندن کرد، نتوانست ادامه دهد و خاطرات روز گذشته به ذهنش هجوم آوردند. لباس‌هایش را پوشید و از خانه بیرون زد. وقتی برگشت دوباره کتاب را برداشت ولی هر چقدر تلاش کرد که ذهنش را متمرکز کند نتوانست.خودش را به دست اوهام سپرد،عقربه‌ها ساعت 7 را نشان می‌داد.لباس‌ها راپوشید و سر کار رفت. دیروز در حال تکرار بود.شب که شد خوابش نمی‌برد کتاب خواند، بیرون رفت، سیگار کشید ودوباره همان خیالات وخاطرات سراغش آمدند.  

نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن 1385ساعت 19:49 توسط بیژن مومیوند| 12 نظر

داستانک گوژپشت را من ادامه می‌دهم

تازه رسیده بودم ومشغول وب‌گردی بودم که زنگ در به صدا در آمد دودی وعلی بودند. با دیدن گردن کج دودی ودستش که روی قلبش گذاشته بود. جا خوردم، رنگ بر رخساره نداشت گفتم: چی شده دودی جان باز هم مسخره بازیت گل کرده و تو جلد سادیستی رفتی. ولی این بارشوخی نبود علی گفت:قلبش جریحه دار شده.

داخل که آمدند دودی کنار بخاری دراز کشید وآه وناله کنان به خود می‌پیچید:آدم صدتا دشمن داشته باشه بهتر از دوستان بی‌خیالی مثل شما دونفر است بابا من دارم تلف می شم یه قرص به من بدید.باعلی کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم و گفتیم:مرده تو به از زنده بودنت است. بالاخره باهر لطائف الحیلی که بود دودی را سر حال آوردیم و قدری حالش بهتر شد و به ما ملحق شد. فیلم‌های که خریده بود را ازکیفش بیرون آورد و بحث دیوید لینچ و داریوش مهرجویی گل انداخت وفیلم‌ها را تست کردیم و مقداری از نگرانی اولیه کاسته شد و خاطرات دانشگاه وقزوین رامرور کردیم و ذکر خیری ازدوستان غایب شد.شام راکه خوردیم دودی شکلک‌های بامزه در آورد ما هم از خنده روده‌بر شدیم اصلاً این دودی ما قیافش خیلی بامزه است وقتی می‌بینیمش کلی انرژی می گیریم وغم دنیا وعقبی را از یاد می‌بریم  و به افه‌های سادیستیش توجه نکنید همه‌اش برای ردگم‌کنی وخنده است. دودی مشغول کامنت گذاشتن‌های سادیستی شد که من وعلی چیبس وماست موسیر را تمام کردیم وداغش رابه دلش گذاشتیم تا یک چشمه سادیستی حسابی نشانش داده باشیم.بعد از آن داستانکش رانوشت و مقداری از غم بشریتش کاسته شدو قلب جریحه‌دارش التیام یافت  به سراغ بهزاد.ن رفتیم وآخرش به فکاهی تراژدیک انتخابات شورا رسید که نگفتنش به زگفتنش است.دم‌دمای سحر بود که فهمیدیم خواب هم چیز بدی نیست(فکر می‌کنید ما بویی از عقل واین‌چیزا بردیم که تازه ساعت شش یاد خوابیدن افتادیم؟)تازه عقلمان سرجایش آمده بود وداشتیم به عالم خواب می رفتیم که زنگ‌های تلفن پشت سرهم به صدا در آمد. اصلاًما اگر بخواهیم عاقل باشیم دوستان چنین اجازه‌ای به ما نمی‌دهند.اگر دوستانی چون علی‌تدین ومحمد خالقی داشتید معنی حرفم رابهتر می‌فهمید.چشمتان روز بد نبیند که عربده‌های دودی زابراهمان کرد وخواب رابه خانه همسایه فرستاد.بعد هم که امر فرمودند: فیلم می بینیم.آخراین هم شد زندگی، کی تاالان فیلم زورکی دیده؟بعد ازاتمام فیلم، فیل حضرت دودی یاد هندوستان کرد وعلی رامجبور کرد که به قزوین برگردند، چند دقیقه بعد از رفتن دودی وعلی محمد خالقی آمد،زنگ زدیم دودی که برگردد ناز کرد،اما بعد که ماشین گیرشان نیامد دست از پا درازتر برگشتند واکنون بیخ گوشم نشستند و ویزویز می‌کنند.یادم رفت بگویم که تدی زنگ زدو کلی سر کارش گذاشتیم،البته قبلش مجتبی (همان فروردین مضحک خودش که البته ما هنوز شان نزولش رانمی‌دانیم)را سرکار گذاشته بودیم وکیج شده بود با کی چت می‌کند.

این دو شب اندازه دو سال بهمان خوش می‌گذرد.راستی آن دخترک کبریت فروش الان کجاست وچه‌کار می‌کند.

علی عظیمی : تمام موارد بالا در حضور این نگون بخت در راه مانده روی داده و جا درد از برخورد سخاوتمندانه دودی در صرفنظر کردن از ممیزی این مطلب قدر دانی نمایم.امید است رفتار دموکراتیک ایشان الگوی برادر بزگوارمان صفار هرندی و بهزاد .ن قرار گیرد.

روایت غائبانه مجتبی (فروردین) را هم در این باب بخوانید.

بیانه پایانی رادر وبلاگ علی و محمد بخوانید

 

نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن 1385ساعت 21:04 توسط بیژن مومیوند| 6 نظر

روی کاناپه لم داده بود و کتاب می ‌خواند که حمیدsms زد:«روزنامه توقیف شد» اولش فکر کرد که شوخی است اما وقتی به آرش زنگ زد معلوم شد که شوخی نیست.ناگهان چشمانش سیاهی رفت وکلمات کتاب رادیگر نمی‌دید.بعد ازچنددقیقه، حالش که مقداری بهترشد لباس‌هایش راپوشید وبه روزنامه رفت.

 ازدر که وارد می‌شود کنگی وبغض سنگینی در فضای دفتر حس می‌کند ،خدماتی‌ها بی هدف راه می‌روندوغم ازچهره‌شان می‌بارد.

بچه‌های تحریریه جمع شده  وهرکدام چیزی می‌گویند.سعیده می‌گوید:«نمی‌شه که دست روی دست بذاریم وهیچ‌کاری نکنیم. این پنجمین روزنامه‌ای است که تواین دوسال بستن اگه اعتراضی نکنیم وساکت باشیم وضع ازاینی که هست بدتر می‌شه.به نظر من باید چند روز اعتصاب بکنیم»

رضا که همشه سعی می‌کند فضا راآرام کند حالا هم می‌خواهد این کار راکند«تو این کشور  وقتی کسی به اعتصاب نمایندگان توجهی نمی‌کنه وآب ازآب تکون نمی‌خوره اعتصاب ما چه کاری ازپیش می‌بره؟ به نظر من اعتصاب فقط وضع روبدتر می‌کنه،نظر تو چیه حامد؟»

حامد که تازه آمده  وهنوزگیج و منگ است:«البته فکر نکنم بتونیم  درمورد اعتصاب نظر همه بچه‌هارو جلب کنیم اما به نظرم بهتره که یه بیانیه بدیم وبگیم که تا وضع این‌جور باشه ما دیگه کار مطبوعاتی نمی‌کنیم»

مهدی به حامداعتراض می کند« اصلاً هدف اونا هم اینه که ماننویسیم وادب بشیم وبریم سراغ کارای دیگه واین چیزی که تومی‌گی دقیقاً همون چیزیه که اونا می‌خوان. تازه ماغیر ازنوشتن وکار روزنامه هیچ کار دیگه‌ای بلد نیستیم. به نظر من ما باید مقاومت کنیم تا سرانجام متوجه بشن که از پس مان برنمیان .فقط یه مقداری بایدپیچیده عمل کنیم وتابلو بازی درنیاریم»

درنهایت احمدمی‌گوید:«بچه‌ها بهتره یه مدتی استراحت بکنیم وتو این مدت یه فکری برای آینده بکنیم باید راهی پیداکنیم که به این راحتی نتونن خلع سلاحمون کنن»

الان نزدیک به یک سال از آن روز می‌گذردوآن تیم ازهم پاشیده .بعضی‌ها همچنان به فعالیت مطبوعاتی ادامه می‌دهند وعده‌ای کارمطبوعاتی راکنار گذاشته‌اند و به ترجمه کتاب رو آورده‌اند.تعدادی نیز وارد بورس و بازار و تجارت شده‌اند.حامد که هنوز نتوانسته از مطبوعات دل‌بکنددبیر سرویس فرهنگی یک روزنامه نه‌چندان نام‌آشنا است وهر لحظه منتظر توقیف دیگری وشروع دیگری است.نقطه سرخط.

دراین شرایط هر کاری بهترازروزنامه‌نگاری است، ولی من هیچ کار دیگری از دستم برنمی‌آید،پس نقطه سرخط.

چهار سال دیگر من وحامد همچنان روزنامه‌نگاریم،نقطه سرخط.

 

نوشته شده در شنبه 30 دی 1385ساعت 00:32 توسط بیژن مومیوند| 6 نظر

یک غروب سرد زمستانی، راسته درختان پارک راگرفته بود وقدم می‌زد.درحالی که باد سردی صورتش راباخشونت نوازش می‌داد دستش رادرجیب پالتویش کرده بودوبه سگارش پک‌هایی‌از عمیق جان می‌زدو خاطرات سپری شده‌اش رادرذهن مرور می‌کرد.ناگهان ایستاد وبه ابرهای سیاه بالای سرش نگریست بعد صورتش قرمز وخیس عرق شد گام‌هایش راتندترکرد.  

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1385ساعت 01:01 توسط بیژن مومیوند| 2 نظر