![]() |
![]() |
![]() |
ماه رمضان فضای خاصی دارد که آن را از دیگر ماهها متمایز میکند، روزه برای بسیاری تجربه دینی ویژهای را به ارمغان میآورد و مناسک و اعمال آن برخی از مومنان را صاحب اذواق و حالات معنوی منحصربهفردی میکند. آنچه این تجربه را گرانبها و باارزش نگه میدارد، خصوصی بودن آن است و نباید تلاشی برای فراگیر کردن آن داشت، اما در ایران عدهای با تفسیر خاصی از دین خواستار آن هستند که در این ماه همه تظاهر به روزهداری کنند و آنچه برای آنان مهم است ظاهر روزه است نه عمق و باطن آن. مهم این است که کسی در اماکن عمومی چیزی نخورد و همه تظاهر به روزهداری کنند. این تظاهر به روزهداری برای آنانی که به هر دلیل روزه نمیگیرند خواسته یا ناخواسته دروغ و کتمان واقعیت را بههمراه دارد. پرسش اصلی این است که آیا تظاهر بهروزهداری فعلی غیر اخلاقی است یا نه؟ ریا و تظاهر در آموزههای دینی بسیار مذموم شمرده شدهاست حال چگونه هواداران دین حکومتی مردم را تشویق به تظاهر بهروزهداری میکنند؟ قبح تظاهر به روزه نه بر عهده متظاهران بلکه بر عهده مشوقان بهتظاهر است. نظر شما در این مورد چیست؟
جمعهای که گذشت سینما چهار «تک خال در حفره»(کارناوال بزرگ) بیلی وایلدر را پخش کرد؛ فیلمی که حدود شصت سال پیش ساخته شده و به فرایند تولید خبر و چگونگی پرورش اتفاقات و بزرگ کردن آنها بهمنظور اهداف و منافع عدهای خاص میپردازد. گرچه این فیلم در آن سالها بهخاطر ماهیت افشاگرانهاش علیه ژونالیسم چندان مورد توجه منتقدان و اهالی سینما قرار نگرفت، اما به واقع فیلم بزرگی است و به نوعی پازل همشهری کین را کامل میکند. همشهری کین به مدیریت روزنامهها پرداخته و تک خال در حفره به کار خبرنگار در چگونگی پردازش خبر. همانطور که شهریار ماکیاولی افشاگر مناسبات سیاست و قدرت است این فیلم نیز برملا کننده پشت پرده تولید خبر و مکانیسیم اهمیت بخشی به اخبار در جهت خاص است و همانطور که شهریار در ابتدا بد فهمیده شد و مغضوب سیاستمداران قرار گرفت این فیلم هم با کچ فهمی و سوء تفاهم ژورنالیستها مواجه شد. اکنون مشخص شده که شهریار نه تنها ترویج فریب و ددمنشی در سیاست نیست که تنها توصیفگر آن چیزی است که در عرصه سیاست و قدرت در جریان است و پس از فرونشتن غبارها بسیاری معتقدند که شهریار از جمله مهمترین منابع شناخت سیاست مدرن است. فیلم بیلی وایلدر نیز تنها جنبه توصیفی و روشنگری دارد و به واقع به تاریکخانه تولید خبر نور میتاباند و اکنون دیگر میتوان بدون کجفهمی و سوتفاهم از مهم بودن آن سخن به میان آورد. فیلم درباره خبرنگاری به نام چاک است که همواره مترصد شکار گزارش طلایی است تا آینده شغلی خود را تضمین کند و به شهرت برسد. روزی به همراه عکاس روزنامه عازم محل گزارش هستند که متوجه میشود فردی دریک معدن افتاده است. چاک احساس میکند که این همان فرصت طلایی است و به محل حادثه می رود و از آن فرد به نام لئو عکس میگیرد. چاک به دیدار زن لئو میرود و در مییابد که زن قصد جدایی از لئو را دارد. چاک تصور میکند این ماجرا داستان او را به هم میزند؛ بنابراین از زن لئو میخواهد که به محل حادثه برود. روز بعد چاک مقاله خود را مینویسد و به نوعی عملیات نجات را به تاخیر میاندازد تا داستانش به موضوعی جذاب برای خوانندگان تبدیل شود و... تک خال در حفره در واقع نمایانگر نادرست بودن ادعای ژورنالیستهای کلاسیک مبنی بر انعکاس واقعیت و حقیقت صرف است. بیلی وایلدر با توصیف شخصیت چاک نشان میدهد که روزنامهنگاران و خبرنگاران نه تنها بیان کننده واقعیتها نیستند بلکه در بسیاری از مواقع خود آنگونه که میخواهند واقعیتها را جلوه میدهند و میسازند. در شصت سال پیش اینگونه توصیف کردن ژورنالیستها اهانت آمیز تلقی میشد ، اما اکنون که تعریف واقعیت و حقیقت و وظیفه ورنالیسم دستخوش زلزلهها و دگرگونیهای ویرانگر شده، ژورنالیسم هر چه بیشتر به سمت توصیف بیلی وایلدری حرکت کرده و اصلاً قدرت ژورنالیستها در آن است که آنگونه که بخواهند به واقعیت خام شکل دهند و در معرفی رخدادها و حوادث به خواننده خود نقش آفرینندگی داشته باشند. ژورنالیستهای معاصر شعار «جرات دانستن داشته باش» کانت را اینگونه فهمیدهاند که «جرات خبرسازی داشته باش»، اما ژورنالیسم در ایران فاصله زیادی تا این مرحله دارد و حتی هنوز در حد تعریف کلاسیک هم نیست و بیشتر کاریکاتوری است رنگ پریده و بی رمق از ژورنالیسم کلاسیک. اکنون در روزنامههای ایران کسانی کار میکنند که نه اصول اولیه ژورنالیسم را میدانند و نه آموزشی در این زمینه دیدهاند و حتی شاید در طول فعالیت خود یک گزارش هم ننوشته باشند. آنها تنها وظیفهشان این است که از خبرگزاریها و سایتها مطلب بگیرند و صفحه را پر کنند. برای چنین افرادی مهم بسته شدن صفحه است و گزارش واقعیت یا خلق واقعیت اصلاً برایشان محلی از اعراب ندارد. آیا میتوان که در ایران نیز بیلی وایلدری پیدا شود و افشاکننده مناسبات تراژیک و گاه کمیک ژورنالیسم ایرانی باشد؟
امروز برای نمی انم چندمین بار درخت گلابی را دیدم و باز هم تازگی داشت و از دیدنش نه تنها احساس تکرار و ملالت نکردم بلکه موید تاملات و افکار این روزی و اکنونی ام بود. درخت گلابی داستان سترونی و زوال نویسنده ای است که برای نوشتن آخرین اثرش کنج عافیت گزیده و به باغ دماوندشان پناه برده، اما با این که همه اسباب مهیا است ولی فکر و اندیشه جناب نویسنده همانند درخت گلابی باغ، بی بار و بر است. موضوع و بحث زوال سالهاست که بخشی از فکر و ذهنم را به خود مشغول کرده از «زوال اندیشه سیاسی» سید جواد طباطبایی تا ترانه ای که محسن چاوشی در سنتوری می خواند:«چه دنیای رو به زوالی دارم». در سه سال اخیر اندیشیدن به زوال برایم پررنگ تر از همیشه شده و امروز با دیدن درخت گلابی به این فکر می کردم که چقدر تازگی دارد این فیلم و با این که یازده سال پیش ساخته شده نماد، سمبل و آیینه وضعیت فعلی فرهنگی و اجتماعی طبقه متوسط جامعه ایرانی است. درخت گلابی حکایت گر نسلی است که در طول چند دهه رنگ ها عوض کرده و در هر دوره ای دل به مرام و مکتبی بسته(از چپ زدگی و انقلابی گری تا عرفان زدگی و مذهب گرایی) و اکنون به پوچی و سترونی رسیده. در نوجوانی معشوقه اش مهاجرت کرده و از کفش رفته و بعد از مدتی آرمانهای جمعی و عشق به خلق و .. جای عشق شخصی را می گیرد و چندان خود را صرف فعالیت های چریکی می کند که وقت ندارد به نامه های میم جواب دهد و سراغش را بگیرد تا این که در زندان از مرگ معشوق باخبر می شود و بعد هم که وارد فضایی نو می شود و برای تسکین عشق مرده اش رو به عرفان و مذهب می آورد، اما همچنان گمشده اش را نمی جوید و آرام نمی گیرد و به انفعال و سترونی می رسد. در واقع درخت گلابی حکایت نسلی است که در بحبوحه انقلاب رشد کرده و سالها پس از انقلاب آرزوهایش را بربادرفته می بیند و نه عشق شخصی را تجزبه می کند و نه آرمانها و عشق های جمعی را محقق. بر نسل ما هم همان رفت که بر نسل قبل رفته البته با تفاوت هایی. پس درخت گلابی آیینه ما هم هست. ما درست در بحبوحه دوم خرداد 76 سر از لاک بازی های کودکانه درآوردیم و وارد عرصه عمومی شدیم و در سال های جوانی و دانشگاه خواب خوش حقوق بشر و دموکراسی می دیدیم و رویاهایمان همه جمعی بود و رویاها و آرزوهای فردی را موکول به تحقق آرمان های جمعی کرده بودیم تا این که در سوم تیر 84 شیپور ارتجاع نواشته شد و از خواب خوش بیدار شدیم و همه رویاهایمان برباد رفت و با واقعیت سخت برخوردیم. در واقع سوم تیر نه فقط نسل ما که نسل های قبل از ما را هم به زمین زد و چندان زمین گیر شده ایم که هنوز هم نتوانستیم قامت راست کنیم. در این سه سال مایوس و دلمرده پایان خیلی چیزها را اعلام کرده ایم بدون این که چرایی و چگونگی وضع به وجود آمده را تحلیل کنیم. گویی که سرمان به جایی خوده و هنوز گیج و منگ هستیم. شکست قشر و طبقه ای که ما به آن تعلق داریم نه فقط به خاطر امکانات ویژه بنیادگراها و ارتجاعیون بلکه به خاطر عقب ماندگی خودمان از شرایط و فضای جهانی است. هنوز ما منتظریم که روشنفکران چون پیامبران برای درمان دردهایمان نسخه های کلی و ازلی بپیچند و از ظلالت به نور راهنمای مان کنند. در حالی که غربیان قریب نیم قرن است که با چنین روشنفکرانی (روشنفکران عمومی) خداحافظی کردند و اکنون نوبت به روشنفکران تخصصی رسیده؛ روشنفکرانی که هوس نغییر جهان را ندارند بلکه جهان را تقسیم کرده و هرکس بر اساس تخصص بحش کوچکی از آن را تدبیر می کند. ما نیز اکنون نیاز به تقسیم و تدبیر داریم و نه تعییر. در چنین فضایی عشق های خصوصی بار دگر رشد خواهند کرد و زندگی جریان خواهد یافت و چون محمود در پایان درخت گلابی باید دل به تار تنیدن عنکبوت ببندیم هر چند که نازک باشد.
سالی که با دستگیری ملوانان انگلیسی شروع شد و با توقیف نه نشریه تمام، معلوم است که چقدر نحص و بدفرجام بوده و برای بد بودنش دیگر نیازی به سیاهه نویسی ناکامی ها و ردیف کردن دلیل نیست. مرگ قیصر و احمد هم زوال را کامل تر کرد. گرانی و تورم و نابسامانی مسکن و سهمیه بندی بنزین، داد خواجه شیراز را نیز درآورد. فقط مانده بود که بوش سربازانش را از عراق به ایران گسیل کند و اگر این نشد نه به خاطر تدبیر و دیپلماسی دولت محمود، بلکه بی تدبیری بوش در عراق دلیلش بود وگرنه خطر حتمی بود. تنها موفقیت ظاهری حلقه محمودیه شاید انتخابات مجلس بود که توانستند تا حدی طبق نقشه پیش ببرند، اما با تشکیل مجلس شاید این نقشه هم بر آب شود و چندان در بین مجلسیان همدل و همراه نداشته باشند. امسال اما سال هماوردی برای رسیدن به سعدآباد و پاستور است و محمود بیش از گذشته رو به مظلوم نمایی و عوام فریبی خواهد آورد تا سرجایش باقی بماند. اصحاب اصلاح بهتر است مستقیم به نبرد با محمود نروند و بیشتر تماشاگر نبرد سردار باقر با او باشند و سید محمد را خرج نکنند و حداکثر شیخ حسن را به میدان بفرستند و بهتر است دولت سوخته ارث به سردار برسد و اصلاحیون خودشان را برای مجلس نهم و دولت یازدهم آماده کنند.
چند روزی است که ریچارد رورتی از هستی به نیستی پیوسته است. او دیگر نیست، اما بسیاری تازه به یادش افتاده اند و می خواهند بدانند او که بوده و چه می گفته. تا چند سال پیش کمتر کسی در ایران رورتی را می شناخت. ترجمه مقاله کوتاه او با عنوان «اولویت فلسفه بر دموکراسی» او را مد روز کرد و نامش را بر سر زبان ها انداخت. بعد از آن نام رورتی نقل محافل بود و فکت ((fact آوردن از او نشانه روشنفکری و با سوادی. سخن اصلی رورتی اما نه در بحث اولویت دموکراسی بلکه در به چالش کشیدن معرفت شناسی کلاسیک و نظریه مطابقت با واقع بود. او تفکر را آیینه واقعیت نمی دانست و معتقد بود که درستی یا نادرستی یک گزاره را نمی توان بر اساس مطابقت با واقع محک زد، چرا که اصلا امکان شناخت امر واقعی وجود ندارد. رورتی نیز به مانند پراگماتیست هایی چون پیرس، جان دیویی و ویلیام جمیز معتقد بود که ملاک صدق و کذب هر گزاره ای کاربرد عملی آن است و می گوید: مهم نیست که همسایه من به یک خدا اعتقاد دارد یا به صد خدا بلکه مهم آن است که زندگی خوبی داشته باشد.
برای من آشنایی با رورتی به معنای پایان فلسفه کلاسیک بود. از رورتی آموختم که فلسفه کلاسیک نمی تواند اکنون چندان از زندگی روزمره گره گشایی کند وباید به دنبال طرحی نو در فلسفه بود. چند سال پیش که رورتی به دعوت رامین جهانگلو به ایران آمده بود، برایم بسیار جالب بود که داریوش شایگان را fandamental(بنیادگرا ) خطاب کرد؛ شایگان به شوخی گفت: اگر من فاندامنتال باشم پس فاندامنتالهای وطنی چه هستند. ریچارد رورتی را در واقع باید منادی پایان فلسفه متافیزکی و کلاسیک دانست و منظورش از فاندامنتالیسم هم همان پایبندی به عقل گرایی کلاسیک بود و نه فاندامنتالیسم سیاسی.
پی نوشت: دوست عزیزم مجتبی روستایی (فروردین دنیای مجازی ) لطف کرده و به قول خودش تکلمه ای تاریخی بر مطلب من نوشته که بودن در بخش نظرات کافی اش نیست و بنابراین به متن اصلی الصاقش می کنم:
سلام بیژن لازم دیدم تکلمهای بر این مطلبت بزنم و پشت پرده این ماجرا را برای خوانندگان وبلاگت افشا کنم:
برای من نام پرفسور رورتی پیوند خورده است با گرمای توان فرسای تهران و زبان انگلیسی و اولویت دمکراسی بر فلسفه. همه چیز از ساعت ۱۱ آن روز گرم در قزوین آغاز شد.چند روزی به امتحانات مانده بود.تازه از دانشگاه رسیده بودم تا استراحت کنم که در آستانه در چشمم به جمال هم اتاقی گرانقدرم افتاد که هلک و هلک در حال بیرون زدن از خوابگاه بود.پرسیدم کجا این وقت روز؟گفت تهران؟گفتم خل شدهای ؟گفت پرفسور رورتی به ایران آمده و تا چند ساعت دیگر سخنرانی دارد تازه جهانبگلو و شایگان هم هستند. گفتم مرد حسابی بیا برویم داخل .نهاری بزنیم و چند ساعتی هم بخوابیم. اما بیژن عزم خود را جزم کرده بود که پرفسور را زیارت کند.در این وقت بود که پیشنهاد دردسر ساز خود را به من داد و مرا هم به دبدار پرفسور دعوت کردو من هم با اکراه پذیرفتم و هر دو راهی تهران شدیم. رنج سفر را بر خود هموار کردیم و به هر طریق به خانه هنرمندان میعاد گاه ما با پرفسور رسیدیم.وارد که شدیم با در بسته سالن مواجه شدیم.گفتیم چرا؟ گفتند پر شده بروید از تلویزیونهای داخل راهرو ببینید. گوش تا گوش راهروها هم آدم بود که میلولیدند. من و بیژن هم به سرعت صف اول را برای تماشای تلویزیون گرفتیم.جهانبگلو پشت تریبون رفت و شروع به خوش آمد گویی هم به رورتی هم به ما کرد!!سپس گفت من و دوستانم امروز تصمیم داریم سمینار را انگلیسی ارائه کنیم. ناگهان احساس کردم هوا خیلی گرمتر شده. نه داشتم می سوختم نمیدانم از گرما بود یا از چیزهای دیگر. به بیژن گفتم بلند شو که دیگر جای ما اینجا نیست.اما این دوست نازنین ما به تلویزیون خیره شده بود و صحبتها را گوش میکرد و گاهی هم که من حرف می زدم میگفت هیس!! بزار بینیم چی میگه؟ خودم را آدم کر و کوری می دیدم میان آن جمعیت زبان دان !!گویی که در شهر زادگاه رورتی هستم. خلاصه به بیرون زدم و در زیر سایه درختان باغ هنرمندان نه تنها به اولویت دمکراسی بر فلسفه بلکه بسیاری چیزهای دیگر بر فلسفه میاندیشیدم. هنوز هم نمیدانم چه تعداد از آن جمعیت مقاله را به زبان انگلیسی فهم می کردند؟ و حتی نمیدانم چه تعداد از آنها اگر سمینار به فارسی ارائه می شد آن را میفهمیدند. بیژن که این مطلب را نوشت دوباره برایم سوالات جدیدتری پیش آمد و آن هم این ماجرای فاندامنتال بودن داریوش شایگان است که بیژن که میان آن همه کلمه انگلیسی کلمه شایگان و فاندامنتال را متوجه شده چگونه اینجا آورده که رورتی گفته شایگان فاندامنتال است؟
توضیحی بر متن مجتبی: مجتبی عزیزم، اولاً ما شب قبل قرارهایمان را گذاشته بودیم،اما ظهر آن روز تو مایل بودی که خلف وعده کنی، که نشد. نکته دیگر آن که درست است من انگلیسی نمی دانم، اما درک حداقلی ای از جملات تخصصی دارم (حداقل آن زمان داشتم) و آن جملاتی که ذکرش را آورده بودم در بخش پرسش و پاسخ روی داد که تو مشغول تفرج در محوطه خانه هنرمندان بودی


