Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

در سالهای اخیر فیلسوفان موسوم به پست مدرن و اندیشه های آنان در ایران خریداران زیادی پیدا کرده اند و این نفوذ تا جایی است که بسیج دانشجویی دانشگاه تهران در روزهای دوشنبه و سه شنبه اقدام به برگزاری همایشی در مورد میشل فوکو کرد و در آن کسانی چون رضا داوری اردکانی، محمد رضا ریخته گران، شهریار زرشناس، حمید رضا نمازی و... در مورد آراء و اندیشه های این فیلسوف فرانسوی سخن گفتند. اگرچه در سالیان گذشته و در اوج جنبش اصلاحی تشکل های دانشجویی نزدیک به اصلاح طلبان اقدام به برگزاری همایش های مشابهی می کردند، اما اکنون در دوره سیطره اصول گرایان این بسیج دانشجویی است که همایش فوکو شناسی برگزار می کند؛ البته نباید از یاد برد که هدف این دو جریان  کاملاً با هم متفاوت است ولی نمی توان قاطعانه گفت که نتیجه ها هم متفاوت خواهد بود. بعد از استفاده ابزاری از چه‌گوارا و ... اکنون نوبت به بهره‌برداری حضرات از فوکو و نیچه رسیده و احتمالاً فوکو انرژی هسته‌ای ایران را به رسمیت شناخته و نیچه هم با امام زمان ارتباط داشته‌است.

نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان 1386ساعت 16:00 توسط بیژن مومیوند| 2 نظر

وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا،آسمون مثل همیشه کدر و بدرنگ بود.توی هوا پر از دود بود و من نمی دونستم که این آخرین باری که این هوای کثیف رو به ریه هام فرو می دم...

                 نریشن ابتدایی سنتوری

چشم شیطان کور گوش شیطان کر مثل این که قرار است سنتوری از هفته ای دیگر اکران شود و سینماهای  تهران مزین به آخرین ساخته داریوش مهرجویی شوند. تازه ترین خبر از سنتوری طراحی پوستر و آنونس آن توسط محمد رضا شریفی نیا است. شریفی‌نیا که در پروژه سنتوری به‌عنوان دستیار کارگردان و مجری طرح و عکاس فعالیت داشته، روز سه شنبه با ساخت آنونس و طراحی پوستر فیلم، مراحل پایانی پیش از اکران فیلم را به پایان رساند تا سوم مردادماه سنتوری در گروه سینمایی قدس اکران شود. ساخت سنتوری از همان ابتدا با مشکلات و حاشیه های زیادی همراه بود. داریوش مهرجویی قبل از هر چیز به دنبال کسی بود که هم سنتورنواز خوبی باشد و هم بتواند نقش علی سنتوری را آن گونه که دلخواه او بود، بازی کند. پس از بررسی های بسیار سرانجام مهرجویی بهرام رادان را برای ایفای نقش علی سنتوری انتخاب کرد و اردلان کامکار موسیقی آن را برعهده گرفت و محسن چاوشی را نیز برای خواندن ترا نه ها برگزید. در اواخر کار به مهرجویی پیغام دادند که باید اسم فیلم را تغییر دهد و به همین خاطر علی سنتوری تبدیل به سنتوری شد. بعد از آن هم بخش هایی از فیلم برای شرکت در جشنواره اصلاحیه خورد. اگر چه حضور سنتوری در جشنواره بیست و پنجم فیلم فجر قطعی به نظر می رسید اما در روز اول که برنامه جشنواره اعلام شد مشخص شد که هنوز  سنتوری در بلاتکلیفی به سر می برد، سرانجام به هر ترتیبی که بود سنتوری در روزهای آخر جشنواره اکران شد. مهرجویی در نشست خبری جشنواره مشکل اصلی سنتوری را مجوز نداشتن صدای چاوشی اعلام کرد و همین مسئله بعد از جشنواره هم گریبان سنتوری را رها نکرد تا این که برای اکران عمومی قرار شد که بهرام رادان خود ترانه ها را بخواند. سنتوری ای که هفته آینده اکران می شود چند تفاوت با سنتوری جشنواره خواهد داشت. مهم تر از همه این است که رادان خودش ترانه ها را می خواند و دیگرخبری از صدای چاوشی نیست. تفاوت دیگر این است که بنا به گفته مهرجویی چند دقیقه ای که به خاطر ماه محرم در جشنواره حذف شده بود، به فیلم اضافه شده است. سنتوری شاید بهترین فیلم مهرجویی نباشد، اما با دیگر فیلم هایش یک تفاوت اساسی دارد و آن این است که برخلاف فیلم های دیگر مهرجویی که شخصیت ها همیشه مقهور محیط می شدنددر سنتوری نهایتا علی سنتوری بر محیط چیره می شود و به رستگاری می رسد و این شاید نشان از آن دارد که مهرجویی اکنون با مهرجویی دهه پیش تفاوت دارد و دیگر نمی خواهد مقهور شرایط باشد و به رستگاری انسان از چارچوب های زندگی اش می اندیشد.

نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر 1386ساعت 18:51 توسط بیژن مومیوند| 10 نظر

با خودم قرار گذاشته بودم که امسال به هیچ وجه نمایشگاه کتاب نروم، اما به خواست حجت و برای همراهی با او،  امروز  برخلاف عهدم راهی نمایشگاه شدم. در بدو ورود با تلی از زباله مواجه شدیم . سالن ها  بر اساس هیچ نظمی تقسیم بندی نشده بودن و همه حیزان دور خود می چرخیدند. تعداد ناشران کتاب های دینی آن چنان زیاد بود که دیگر ناشران تحت حاشیه آن ها قرار گرفته بودند و چندان نمودی نداشتند و این تبلور عینی چیرگی ارشاد بر فرهنگ است.  جو نمایشگاه به هیچ وجه نشاط و شادابی سال های قبل را نداشت و حتی ناشران هم چندان دل و دماغی نداشتند، گویی که از سر اجبار آمده بوند. امسال نمایشگاه هیچ شباهتی به نمایشگاه نداشت و بیشتر مانند قبرستان کتاب و زباله دانی ساندویچ بود. ما هم بدون هیچ رهاوردی خسته و کوفته و با سردرد بیرون آمدیم.

نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت 1386ساعت 23:05 توسط بیژن مومیوند| 19 نظر

شک ندارم که اگر گارگردان اخراجی ها فرد دیگری غیر از مسعود ده نمکی بود، نود درصد از انتقادات تبدیل به تعریف و تمجید می شد. بسیاری فیلم اخراجی ها را فیلمی ضعیف و غیر حرفه ای می دانند به خاطر این که عقاید و تفکر کارگردانش را نمی پسندند.  اکثر منتقدان اخراجی ها  فاقد معلومات اولیه در خصوص فیلم سازی و نقد فیلم اند و با این وجود در نظریه های عالمانه شان فیلم را فاقد ارزش هنری و بسیار ضعیف می دانند. فیلم ده نمکی اگر چه از ضعف های فروانی رنج می برد،اما نسبت به کارهای قبلی اش ( فقر وفحشا و کدام استقلال کدام پیروزی ) چند گام به جلو است. نباید از ده نمکی انتظار داشت که کارش در سطح مهرجویی، کیمیایی یا بیضایی و ... باشد. اخراجی ها به عنوان اولین فیلم کارگردانی که تخصص سینمایی ندارد و تازه به این وادی گام گذاشته کار قابل قبولی است و از کارهای بسیاری از کارگردانان با سابقه هیچ کم ندارد. من هم مانند بسیاری از دوستان تفکر ده نمکی راقبول ندارم، اما ده نمکی گارگردان را بر ده نمکی سیاسی ترجیح می دهم. باور بفرمایید سینما تاثیر خود را بر ده نمکی گذاشته و بسیار متحولش کرده تا جایی که ارازل را بر مقدس ماب ها ترجیح می دهد و این کم دستاوردی نیست. کیست که نپذیرد که اخراجی ها نسبت به شلمچه و صبح دوکوهه بسیار قابل تحمل تر است.نکته دیگر آن است که چرا امثال آرش معیریان اگر سالی دو یا سه فیلم نازل چون چپ دست و...بسازند، کسی برای سینمای ایران احساس نگرانی و خطر نمی کند، اما همین که ده نمکی فیلمی ساخته،این دوستاران سینه چاک سینما احساس نگرانی کرده ومعتقدند که ورود امثال ده نمکی سینمای ایران را به انحراف می کشاند. تخریب و نقدهای غیرمنصفانه بدترین نوع مواجهه با ده نمکی است چرا که او استاد تخریب و جنگ روانی است و بیشترین استفاده را از فضای تخریبی، احساسی و غیر عقلانی می برد. بهتر است ده نمکی تحمل شود، اگر اقتضائات سینما را بپذیرد و تخصص هنری پیدا کند می ماند و به فیلم سازی ادامه می دهد وگرنه پس از مدتی خودبه خود حذف می شود، مانند خیلی های دیگر که آمدند و چند فیلم ساختند و الان دیگر اثری از آن‌ها در سینما باقی نمانده است. در عرصه فرهنگ تحمل ده نمکی بهترین روش مواجهه با او است.

نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386ساعت 14:12 توسط بیژن مومیوند| 14 نظر

چند روز پیش که گفت وگو با عباس معروفی را در ویژه نامه آخر هفته اعتماد می خواندم  گفته هایش در مورد تلف شدگی و حسرت استعدادهای از دست رفته باعث شد که دل گیری عجیبی پیدا کنم و حرف هایش را باتمام وجود حس کردم و احساس سمپاتی عجیبی نسبت به گفته ها و حسرت هایش پیدا کردم .آنچه که معروفی گفته فقط مختص به او و یا چند نویسنده دیگر نیست،بلکه حکایت تلف شدگی چندین نسل از جمله نسل ما است. دیروز هم که خبر تعطیلی اجباری آینده نو را روی تلکس خبرگزاری ها دیدم باز دل تنگی و غم عجیبی به وجودم چنگ زد وبار دیگر هر چه بیشتر احساس تلف شدگی مان را لمس کردم.به قول حمید همامون نمی دانم به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای کپک زده خود را.

این هم بخش هایی از گفته های عباس معروفی:

« معتقدم در شهر برلین با راه اندازی این کتابفروشی در واقع حرام شدم یعنی جامعه توجهی به من نکرد در صورتی که بسیاری می توانستند از حضور من در اینجا در حد یک مشورت استفاده کنند حتی برای خرید کتاب. من به دنبال قهرمان شدن نبودم وگرنه در ایران می ماندم ولی فکر کردم بروم یک جایی که کارم را ادامه بدهم. در این شهر، 10 هزار ایرانی که بسیار هم ثروتمند هستند، زندگی می کنند، اما متاسفانه تعداد زیادی از این افراد حاضرند پول هایشان را در قمارخانه ها ببازند ولی برای خرید کتاب هزینه یی نپردازند. اینها به فرهنگ و ادبیات کاملاً بی توجه اند، به همین خاطر سرآخر به این نتیجه رسیدم که اینجا حرام شدم. فقط دلیل اینکه کتابفروشی را جمع نمی کنم این است که فکر می کنم دیگر چاره یی ندارم.»

«ماها یک جورهایی قربانی هستیم، در واقع به نوعی لت و پار می شویم. صبح که از خواب بیدار می شوم، وقتم تباه می شود به صحافی، برش، فروختن کتاب، زمین شستن، شیشه شستن و کارهایی که زمانی در دفتر نشریه گردون می نشستم و برایم انجام می دادند. به جای این کارها می توانم 200 تا آدم مستعد را 3 ، 4 سال تحت آموزش بگیرم و 30 تا رمان نویس درست از توی اینها دربیاورم. در واقع خط طلایی عمر من هر روز تلف می شود. ما این همه نویسنده در ایران داریم که شاهکارهایشان را ننوشته اند، یک صادق هدایت با شاهکار «بوف کور» داشتیم یا یک گلشیری با شاهکار «شازده احتجاب»، بقیه چی؟ جامعه آنقدر لطمه خورده که به جای اینکه به یک نتیجه مفید برسد و زبده سازی و درجه یک سازی کند تبدیل شده به جامعه یی که متوسط سازی می کند. یعنی 80 هزار تا شاعر داریم، 4 ، 5 هزار تا نویسنده که بسیاری از اصول مهم داستان نویسی را نمی دانند ... یک نفر باید به اینها بگوید. من وقتی بسیاری از داستان ها را می خوانم دلم می سوزد، چون فکر می کنم که اگر کسی به این داستان نویس آموزش داده بود الان این، داستان بسیار جذاب تر بود یا حتی شاهکار نویسنده می شد.»

نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت 1386ساعت 00:50 توسط بیژن مومیوند| 7 نظر
   1      2      3      4    >>