![]() |
![]() |
![]() |
امروز برای نمی انم چندمین بار درخت گلابی را دیدم و باز هم تازگی داشت و از دیدنش نه تنها احساس تکرار و ملالت نکردم بلکه موید تاملات و افکار این روزی و اکنونی ام بود. درخت گلابی داستان سترونی و زوال نویسنده ای است که برای نوشتن آخرین اثرش کنج عافیت گزیده و به باغ دماوندشان پناه برده، اما با این که همه اسباب مهیا است ولی فکر و اندیشه جناب نویسنده همانند درخت گلابی باغ، بی بار و بر است. موضوع و بحث زوال سالهاست که بخشی از فکر و ذهنم را به خود مشغول کرده از «زوال اندیشه سیاسی» سید جواد طباطبایی تا ترانه ای که محسن چاوشی در سنتوری می خواند:«چه دنیای رو به زوالی دارم». در سه سال اخیر اندیشیدن به زوال برایم پررنگ تر از همیشه شده و امروز با دیدن درخت گلابی به این فکر می کردم که چقدر تازگی دارد این فیلم و با این که یازده سال پیش ساخته شده نماد، سمبل و آیینه وضعیت فعلی فرهنگی و اجتماعی طبقه متوسط جامعه ایرانی است. درخت گلابی حکایت گر نسلی است که در طول چند دهه رنگ ها عوض کرده و در هر دوره ای دل به مرام و مکتبی بسته(از چپ زدگی و انقلابی گری تا عرفان زدگی و مذهب گرایی) و اکنون به پوچی و سترونی رسیده. در نوجوانی معشوقه اش مهاجرت کرده و از کفش رفته و بعد از مدتی آرمانهای جمعی و عشق به خلق و .. جای عشق شخصی را می گیرد و چندان خود را صرف فعالیت های چریکی می کند که وقت ندارد به نامه های میم جواب دهد و سراغش را بگیرد تا این که در زندان از مرگ معشوق باخبر می شود و بعد هم که وارد فضایی نو می شود و برای تسکین عشق مرده اش رو به عرفان و مذهب می آورد، اما همچنان گمشده اش را نمی جوید و آرام نمی گیرد و به انفعال و سترونی می رسد. در واقع درخت گلابی حکایت نسلی است که در بحبوحه انقلاب رشد کرده و سالها پس از انقلاب آرزوهایش را بربادرفته می بیند و نه عشق شخصی را تجزبه می کند و نه آرمانها و عشق های جمعی را محقق. بر نسل ما هم همان رفت که بر نسل قبل رفته البته با تفاوت هایی. پس درخت گلابی آیینه ما هم هست. ما درست در بحبوحه دوم خرداد 76 سر از لاک بازی های کودکانه درآوردیم و وارد عرصه عمومی شدیم و در سال های جوانی و دانشگاه خواب خوش حقوق بشر و دموکراسی می دیدیم و رویاهایمان همه جمعی بود و رویاها و آرزوهای فردی را موکول به تحقق آرمان های جمعی کرده بودیم تا این که در سوم تیر 84 شیپور ارتجاع نواشته شد و از خواب خوش بیدار شدیم و همه رویاهایمان برباد رفت و با واقعیت سخت برخوردیم. در واقع سوم تیر نه فقط نسل ما که نسل های قبل از ما را هم به زمین زد و چندان زمین گیر شده ایم که هنوز هم نتوانستیم قامت راست کنیم. در این سه سال مایوس و دلمرده پایان خیلی چیزها را اعلام کرده ایم بدون این که چرایی و چگونگی وضع به وجود آمده را تحلیل کنیم. گویی که سرمان به جایی خوده و هنوز گیج و منگ هستیم. شکست قشر و طبقه ای که ما به آن تعلق داریم نه فقط به خاطر امکانات ویژه بنیادگراها و ارتجاعیون بلکه به خاطر عقب ماندگی خودمان از شرایط و فضای جهانی است. هنوز ما منتظریم که روشنفکران چون پیامبران برای درمان دردهایمان نسخه های کلی و ازلی بپیچند و از ظلالت به نور راهنمای مان کنند. در حالی که غربیان قریب نیم قرن است که با چنین روشنفکرانی (روشنفکران عمومی) خداحافظی کردند و اکنون نوبت به روشنفکران تخصصی رسیده؛ روشنفکرانی که هوس نغییر جهان را ندارند بلکه جهان را تقسیم کرده و هرکس بر اساس تخصص بحش کوچکی از آن را تدبیر می کند. ما نیز اکنون نیاز به تقسیم و تدبیر داریم و نه تعییر. در چنین فضایی عشق های خصوصی بار دگر رشد خواهند کرد و زندگی جریان خواهد یافت و چون محمود در پایان درخت گلابی باید دل به تار تنیدن عنکبوت ببندیم هر چند که نازک باشد.


