بالاخره چندین ماه انتظار هاشم باروتی عزیز به پایان رسید و جمع آن ها سه نفره شد و شهاب کوچلو با خنده هایش رنگ تازه ای به زندگیشان بخشید. طی این چند ماه دورادور می دیدم که هاشم چه بی صبرانه آمدن نی نی را انتظار می کشید. دو روز است که شهاب آمده و هاشم را آنقدر به خود مشغول کرده که ما هنوز هاشم پدر را ندیده ایم. امیدوارم که ورود شهاب جمع خانوادگی هاشم باروتی اخمو و دوست داشتنی را رونقی صد چندان بخشد و هاشم و مریم بتوانند تجربه شیرینی داشته باشند.
ارمغان برف زمستانی امسال،نه شادی و هیجان ، که افزایش رخوت و غم و اندوه بود. چند روز تعطیلی و سردرگمی، سرمای استخوان سوز و درگذشت ناگهانی یک همکار تاکنون ماحصل این زمستان سیاه بوده. بعدازظهر سه شنبه که به روزنامه رفتم در میان جستجوهای خبری، خبر تاثربرانگیز درگذشت مهران قاسمی رادیدم. گرچه او را از نزدیک نمی شناختم، ولی درگذشت یک همکار اندوهناک است، همچنان که هنوز مزه گس درگذشت مریم نوربخش را فراموش نکرده ایم. صبح چهارشنبه که رضا تاجیک زنگ زد بغض صدایش اندوهم را بیشتر کرد، هیچ گاه صدای او را چنین حزن آلود نشنیده بودم. از دوستیش با مهران و مهربانی های او گفت و جزء تاسف ودلداری چیزی برای گفتن نداشتم. بعد از حرف های رضا در بهتی گنک فرو رفتم و به ملال ها و رنج های بودنمان اندیشیدم، هنوز هم در این اندیشه ام که در زندگی چه چیزی هست که رنج های بودن را می تواند برایمان قابل تحمل کند. به نظرم وجود آرمانها و دوستی ها است که رنج ها و دلهره های زندگی را برایمان قابل تحمل می کند و از سنگینی تحمل ناپذیر آن می کاهد. با اوصافی که من از مهران شنیده ام او لبریز از آرمان و دوستی بود، به خاطر همین آرمانها و دوستی ها یاد او تا همیشه باقی خواهد ماند.