![]() |
![]() |
![]() |
چند روزی است که ریچارد رورتی از هستی به نیستی پیوسته است. او دیگر نیست، اما بسیاری تازه به یادش افتاده اند و می خواهند بدانند او که بوده و چه می گفته. تا چند سال پیش کمتر کسی در ایران رورتی را می شناخت. ترجمه مقاله کوتاه او با عنوان «اولویت فلسفه بر دموکراسی» او را مد روز کرد و نامش را بر سر زبان ها انداخت. بعد از آن نام رورتی نقل محافل بود و فکت ((fact آوردن از او نشانه روشنفکری و با سوادی. سخن اصلی رورتی اما نه در بحث اولویت دموکراسی بلکه در به چالش کشیدن معرفت شناسی کلاسیک و نظریه مطابقت با واقع بود. او تفکر را آیینه واقعیت نمی دانست و معتقد بود که درستی یا نادرستی یک گزاره را نمی توان بر اساس مطابقت با واقع محک زد، چرا که اصلا امکان شناخت امر واقعی وجود ندارد. رورتی نیز به مانند پراگماتیست هایی چون پیرس، جان دیویی و ویلیام جمیز معتقد بود که ملاک صدق و کذب هر گزاره ای کاربرد عملی آن است و می گوید: مهم نیست که همسایه من به یک خدا اعتقاد دارد یا به صد خدا بلکه مهم آن است که زندگی خوبی داشته باشد.
برای من آشنایی با رورتی به معنای پایان فلسفه کلاسیک بود. از رورتی آموختم که فلسفه کلاسیک نمی تواند اکنون چندان از زندگی روزمره گره گشایی کند وباید به دنبال طرحی نو در فلسفه بود. چند سال پیش که رورتی به دعوت رامین جهانگلو به ایران آمده بود، برایم بسیار جالب بود که داریوش شایگان را fandamental(بنیادگرا ) خطاب کرد؛ شایگان به شوخی گفت: اگر من فاندامنتال باشم پس فاندامنتالهای وطنی چه هستند. ریچارد رورتی را در واقع باید منادی پایان فلسفه متافیزکی و کلاسیک دانست و منظورش از فاندامنتالیسم هم همان پایبندی به عقل گرایی کلاسیک بود و نه فاندامنتالیسم سیاسی.
پی نوشت: دوست عزیزم مجتبی روستایی (فروردین دنیای مجازی ) لطف کرده و به قول خودش تکلمه ای تاریخی بر مطلب من نوشته که بودن در بخش نظرات کافی اش نیست و بنابراین به متن اصلی الصاقش می کنم:
سلام بیژن لازم دیدم تکلمهای بر این مطلبت بزنم و پشت پرده این ماجرا را برای خوانندگان وبلاگت افشا کنم:
برای من نام پرفسور رورتی پیوند خورده است با گرمای توان فرسای تهران و زبان انگلیسی و اولویت دمکراسی بر فلسفه. همه چیز از ساعت ۱۱ آن روز گرم در قزوین آغاز شد.چند روزی به امتحانات مانده بود.تازه از دانشگاه رسیده بودم تا استراحت کنم که در آستانه در چشمم به جمال هم اتاقی گرانقدرم افتاد که هلک و هلک در حال بیرون زدن از خوابگاه بود.پرسیدم کجا این وقت روز؟گفت تهران؟گفتم خل شدهای ؟گفت پرفسور رورتی به ایران آمده و تا چند ساعت دیگر سخنرانی دارد تازه جهانبگلو و شایگان هم هستند. گفتم مرد حسابی بیا برویم داخل .نهاری بزنیم و چند ساعتی هم بخوابیم. اما بیژن عزم خود را جزم کرده بود که پرفسور را زیارت کند.در این وقت بود که پیشنهاد دردسر ساز خود را به من داد و مرا هم به دبدار پرفسور دعوت کردو من هم با اکراه پذیرفتم و هر دو راهی تهران شدیم. رنج سفر را بر خود هموار کردیم و به هر طریق به خانه هنرمندان میعاد گاه ما با پرفسور رسیدیم.وارد که شدیم با در بسته سالن مواجه شدیم.گفتیم چرا؟ گفتند پر شده بروید از تلویزیونهای داخل راهرو ببینید. گوش تا گوش راهروها هم آدم بود که میلولیدند. من و بیژن هم به سرعت صف اول را برای تماشای تلویزیون گرفتیم.جهانبگلو پشت تریبون رفت و شروع به خوش آمد گویی هم به رورتی هم به ما کرد!!سپس گفت من و دوستانم امروز تصمیم داریم سمینار را انگلیسی ارائه کنیم. ناگهان احساس کردم هوا خیلی گرمتر شده. نه داشتم می سوختم نمیدانم از گرما بود یا از چیزهای دیگر. به بیژن گفتم بلند شو که دیگر جای ما اینجا نیست.اما این دوست نازنین ما به تلویزیون خیره شده بود و صحبتها را گوش میکرد و گاهی هم که من حرف می زدم میگفت هیس!! بزار بینیم چی میگه؟ خودم را آدم کر و کوری می دیدم میان آن جمعیت زبان دان !!گویی که در شهر زادگاه رورتی هستم. خلاصه به بیرون زدم و در زیر سایه درختان باغ هنرمندان نه تنها به اولویت دمکراسی بر فلسفه بلکه بسیاری چیزهای دیگر بر فلسفه میاندیشیدم. هنوز هم نمیدانم چه تعداد از آن جمعیت مقاله را به زبان انگلیسی فهم می کردند؟ و حتی نمیدانم چه تعداد از آنها اگر سمینار به فارسی ارائه می شد آن را میفهمیدند. بیژن که این مطلب را نوشت دوباره برایم سوالات جدیدتری پیش آمد و آن هم این ماجرای فاندامنتال بودن داریوش شایگان است که بیژن که میان آن همه کلمه انگلیسی کلمه شایگان و فاندامنتال را متوجه شده چگونه اینجا آورده که رورتی گفته شایگان فاندامنتال است؟
توضیحی بر متن مجتبی: مجتبی عزیزم، اولاً ما شب قبل قرارهایمان را گذاشته بودیم،اما ظهر آن روز تو مایل بودی که خلف وعده کنی، که نشد. نکته دیگر آن که درست است من انگلیسی نمی دانم، اما درک حداقلی ای از جملات تخصصی دارم (حداقل آن زمان داشتم) و آن جملاتی که ذکرش را آورده بودم در بخش پرسش و پاسخ روی داد که تو مشغول تفرج در محوطه خانه هنرمندان بودی
آن روز، روز عادی ای چون روزهای دیگر نبود که ایرانیان از خواب بیدار شوند و تا شب سرکار باشند و شب به خانه بر گردند و بعد همان سیر تکرار شود. مردمان با شوق و ذوقی دیگرگونه بیدار شدند که کمتر سابقه داشت و برای عده ای آن روز، بوی شور و حرارت روزهای انقلاب را می داد. همه از صبح رفته بوند در صف ایستاده بودند، اما نه صف نانوایی که در صف رای و منتظر بودند که به کسی رای بدهند که تا چند ماه قبل زیاد نمی شناختنش. بعضی ها با وضوء آمده بودند، چون کسی که می خواستند رئیس جمهورش کنند سید بود. بسیاری وقتی رایشان را به صندوق می انداختند زیر لب آرام نجوا می کردند: الهم صلی علی محمد و آل محمد؛ تا رایشان را متبرک کنند و منتخبشان را از گزند به دور دارند. خیلی های دیگر هم علی رغم انتخابات دیگر آمده بودند به سید محمد خاتمی رای بدهند شاید راه باریکی به سوی دموکراسی، آزادی و حقوق بشر باز شود. صبح سوم خرداد نتیجه صف های طولانی و همبستگی ایرانیان معلوم شد و آن روز مردم ایران خیلی صریح و روشن پیامشان را از طریق صندوق های رای فریاد زند. سید همشه خندان رئیس جمهور شد، اما ...که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.
اکنون ده سال از آن روز می گذرد و آن روز و هشت سال اصلاحات به خاطره ازلی و ابدی مان پیوسته اند. اینک ما مانده ایم و حسرت زمان از دست رفته. نسل ما که آن رورزها تازه نوجوانیش را آغاز کرده بود در این ده سال به اندازه یک قرن تجربه اندوخته. ما سرنوشت خاتمی را با رویاهایمان پیوند زده بودیم و ناکامی اصلاحات فقط ناکامی و شکست چند سیاستمدار اصلاح طلب نبود، بلکه ناکامی و سقط آرزوهای ما هم بود. ما که با کامیابی های اصلاحات پای کوبی می کردیم ( اولین سالگرد اصلاحات در دانشگاه تهران را که یادتان هست) و با ناکامی ها و بی مروتی ها اشک می ریختیم، اکنون نمی توانیم حساب خود را از آن جدا کنیم.
کوی دانشگاه و آخرین شانزده آذزی که خاتمی به میان دانشجویان رفت، کابوس های اند که رهایمان نمی کنند. مگر خاتمی مسبب فاجعه کوی بود که عده ای آنچنان او را محاکمه می کردند؟ آن روز عده ای هر چه خواستند به خاتمی تهمت زدند، غافل از آن که در واقع آرزوهای خود را پرپر می کردند. نمی دانم که چند نفر آن روز گریه های خاتمی بعد از اتمام جلسه را دیدند، گریه خاتمی، گریه بر ذبح کردن آرزوهای نسلی به دست خودشان بود.
من هم مانند بسیاری دیگر بر عملکرد خاتمی و اصلاح طلبان نقدهای فراوانی دارم و از لحاظ فکری اختلافات غیر قابل کتمانی با آن ها دارم، اما تنها خاتمی و یا عده ای خاص را مسبب ناکامی اصلاحات نمی دانم، بلکه بر این باورم که در ناکامی اصلاحات همه مقصر بودند وکمتر از همه خاتمی. گروه های اصلاح طلب و دانشجویان رادیکال بیشترین سهم را در نافرجامی اصلاحات داشتند. بسیاری از اصلاح طلبان، قدرت چنان شیفته شان کرده بود که فراموش کرده بودند برای چه انتخاب شده بودند و عده ای دیگر نیز تنها سقف مطالبات مردم را بالا می برند. عده ای از دانشجویان و اصلاح طلبان رادیکال نیز چنان جوگیر شده بودند که تنها کون فیکون کردن همه چیز راضی شان می کرد و هر روز سرود عبور و مرور را بر لبان جاری می کردند و از رئیس جمهوری که انتخاب کرده بودند انتظار داشتند نقش اپوزیسیون بازی کند.
قرار بود اصلاحات به ما بیاموزاند که همدیگر را تحمل کنیم و علی رغم تمام اختلافات با هم کار کنیم، اما نه چندان تحملی در کار بود ونه من ها، کوچک شدند. اگر انتظار چندانی از نسل گذشته نیست، اما نسل ما با این همه تجربه باید بتواند مثل گذشتگان نباشد و هنوز به نهادینه شدن اصلاحات حداقل در درون جمع های خودمان امیدوار باشد.
به یاد روزهای سرخوش اصلاحات این نوشته را با شعری از شاملوی همیشه عزیزم ختم می کنم:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
میخواستم از ده سالگی دوم خرداد بنویسم که ناگهان تلفن خانه یکطرفه شد و دسترسی به اینترنت نامیسر. قطعی تلفن یاد یدشانسیها و نامرادیهای آن سالها را تداعی کرد و گویا حتی حرف زدن از آن سالها هم طلسم شده. حتما از دهسالگی دوم خرداد و نسبتمان یا آن خواهم نوشت، اگر چه دیر.


