چند روز پیش که با دوستان در مورد ارتباط های روزمره گپ میزدیم همه در این مورد متفقالقول بودند که ابرهای سوءتفاهم چنان بر روابط روزمره ایرانیان و بهویژه روابط خانوادگی و فامیلی سایه گسترانیده و ارتباط ها را تیره و مهآلود کرده که گاهی چارهای جزء محدود کردن ارتباط ها نمیماند.به هر جمعی که میروی باید مواظب بود که حرفهایت به کسی برنخورد و برداشت دیگری از حرفهایت نکنند و این در چمعهای خانوادگی خیلی پررنگتر است و کوچکترین حرفی ممکن است دلگیریها و کینهها بهوجود آورد و به مسئلهای بغرنج و بحرانی لاینحل تبدیل شود.در این جمعها از هر حرفی چیز دیگری برداشت میشود و هر کس سعی میکند در آن گوشه و کنایهای نسبت به خود کشف کند.
یکی از علل فراگیر بودن سوء تفاهم به فرهنگ کنایهای و استعاری ایرانیان برمیگردد. از دیرباز ایرانیان بیشتر با استعاره وکنایه سخن گفتهاند و کل ادب فارسی شاهدی بر این مدعا است.در چنین فرهنگی چندان غیر طبیعی و دور از انتظار نیست که هر کس بتواند در هر سخنی کنایهای نسبت به خود بیابد.علت دیگرش آن است که ایرانیان جهانبینی افلاطونی دارند و معتقدند پشت هر ظاهری حقیقت دیگری نهفته است و نباید بهظاهر اعتماد کرد و باید پرده را بالا زد (نظریه مثل) و چندان به خیام توجه نمیکنند که گفته:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حرف معما را نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من وتو / چو پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
گرچه خیام نیز گرفتار ایده «پس پرده» است، اما براین باور است که نمیتوان از پس پرده باخبر شد و نباید چندان دلمشغولش شد.تعامل ایرانیان بیشتر مصداق این بیت حافظ است:
سخن سربسته گفتی با حریفان / خدا را زین معما پرده بردار
که البته خودشان سعی میکنند پردهها را بردارند، غافل از اینکه اغلب پردهافکنی میکنند و با سوءتفاهمها زندگی را بر خود و دیگران سخت میکنند.
چاره کار بسیار ساده است عبور از کنایهگویی و استعاره به شفافیت حداکثری، همچنین باید مقداری حسن نیت داشت و چندان در فکر پردهدری و پردهافکنی نبود. هرچه شفافیت بیشتر باشد سوءتفاهمها کمتر خواهد شد و دفتر تفسیر و تاویل بسته خواهد شد.شفافیت حداکثری و اعتماد حداقلی ارتباطات سالمتری را به ارمغان خواهند داشت.
کمتر از یک هفته به پایان سال مانده و اضطراب ماهها و روزهای رفته بر وجودم چنگ زده و مثل کودکی که مشق شبش را ننوشته دلشوره دارم.دلشوره کارهای ناکرده و روزهای رفته و اتفاقات ناخواسته. سهم ناکامیها بسیار بیشتر از کامیابیها بوده، برجایمانده آنچه نیست که انتظار میرفت. توقیفها بر توفیقها غلبه داشت و قبض اقتصادی قبض روحی را به همراه. در حوزه عمومی نیز همه چیز تعطیل شد و تنها «انرژی هستهای حق مسلم ما است» باقی مانده با قطار ترمز بریدهای که معلوم نیست فرمانش دست کیست.
اگر چه ناامیدانه امید دارم که سال آینده بهتر از سال رفته باشد، اما در فضای مبهم فعلی کمتر چیزی مشخص است و هیچ دورنمایی از سالی که تا چند روز دیگر آغاز خواهد شد ندارم و فقط امیدوارم به سختی سالی که در حال سپری شدن است،نباشد و در پایانش نگویم دریغ از پارسال.
برای همه آرزویی سالی بهتر دارم، اما نمیدانم این آرزو چقدر تحقق خواهد یافت، دوازده ماه باید منتظر ماند و دید چه خواهد شد.
یک ساعتونیم از ظهر گذشته از خانه بیرون میآییم تا به تجمع میدان بهارستان ومقابل مجلس ( به مناسبت 8 مارس ودر دفاع از حقوق پایمال شده زنان) برسیم. ترافیک سنگین و کلافه کننده تمام شدنی نیست، مریم نگران است که دیر برسیم و همه چیز تمام شود،عقربهها چهارده و سی دقیقه رانشان میدهند؛ ما میدان بهارستان هستیم. وضعیت غیر عادی است و غلغله به پا است و سربازان با باتومهایشان در ترددند و شو اقتدار اجرا میکنند. از خانمی میپرسم: چه خبر است و میگوید: مثل اینکه در میدان بمب گذاشتهاند. خندهام میگیرد آخر تجمع مسالمت آمیز عدهای از زنان کجایش بمب است. هنوز نمیدانیم که برگزاری تجمع بهکجا رسیده به اطراف نگاه میکنیم شاید آیدا و پویان را بیابیم،به نتیجه نمیرسیم هرچقدر جلوتر میرویم بر تعداد مامورین افزوده میشود.ازیکیشان میپرسم: چهخبر است جواب میدهد: تجمع معلمان بود بروید و اینجا نمانید. وحشتزده جمعیت پیادهروها را متفرق میکنند.مریم از گوشی عابری شماره پویان را میگیرد، پویان میگوید: ما را گرفتهاند. با صدای فریادی گوشی قطع میشود. مریم به شدت نگران ومضطرب شده، می گویم: شاید خواسته شوخی کند، اما نگرانی خودم هم کم از مریم نیست ولی تظاهر به آرامش میکنم. راه می افتیم به سمت میدان که ابراهیم را می بینیم میگوید: آیدا و پویان دور میدان اند. آیدا و پویان را چند دقیقهای در مغازهای حبس میکنند.عینک پویان شکسته و آیدا هم حسابی کتک خورده. میخواهیم سوار اتوبوس شویم که صدای جیغ و فریاد دختری همه نگاه را به سمت خود میکشد.بیش از شش سرباز دختر راگرفتهاند و مقنعهاش را به صورتش انداختهاند و میکشند، بعضیهایشان با باتوم میزنند و یکی هم با مشت به صورتش میزند. تاکنون چنین توحشی را به چشم ندیده بودم، ما فقط متحیرانه نگاه میکنیم و میسوزیم .چه جانکاه است که در مقابلت با وحشیگری تمام انسانی را بزنند و کاری از دستت برنیاید. در حال رفتنیم که حمید هم به ما میپیوندد و به دفتر ادوار تحکیم میرویم.ساختمان کوچک لبیریز از جمعیت است. همه آمدهاند تا از آزادی و حقوق زنان بگویند، خشایار دیهیمی در حال صحبت است،بابک احمدی،شهلا اعزازی، عباس امیر انتظام، فاطمه صادقی، فریبرز رییسدانا، نسرین ستوده،تعدادی از زنانی که تازه از زندان آزاد شدهاند و...آمدهاند تا آرزوها و بغضهای در گلو ماندهشان را فریاد کنند. برنامه ادوار که تمام میشود راهی خانه میشویم و خاطرات تلخ را در ذهن مرور میکنیم.نمیدانم که چه زمانی ما از این توحش وددمنشی رها میشویم،اما هنوز امید داریم که روزی چنین شود.
آنچه که بعدازظهر پنجشنبه 17 اسفند(8 مارس) در میدان بهارستان و جلوی مجلس گذشت وحوادث 13 اسفند، لکه ننگی بر دامان مجریانش خواهد بود که هیچگاه فراموش نخواهد شد.
زمانی که هنوز گاهشماری و تقویم به شکل امروزینش در نیامده بود انسان سنتی برای تفکیک و تمایز سالها و ماهها از یکدیگر هر کدام را نامی میداد.سال میمون، گوسفند،گاو و...یا برج اسد، حوت،عقرب و..، اگرچه اکنون قرنهاست که بشر از این سنخ نامگذاری عبور کرده ، اما همچنان اسیر نامگذاریها و مناسبتهای گاه وبیگاه است؛روز کودک، روزپزشک، روز محیط زیست، روز عشاق (والنتاین) و...این مناسبتها و نامگذاریها گرچه در ممالک دیگر هم هست،اما در ایران چندین برابر است و بهخاطر چندپارگی هویتی هزاران نامگذاری ومناسبت حاکم است منسبتها ونامگذاریهای قمری، شمسی، میلادی و... و کمتر رزوزی است که از مناسبت و نامی بینصیب مانده باشد و چند سالیاست که چون عهد باستان سالها را هم نامگذاری میکنند.
یکی از این نامگذاریها هم روز زن است که هشت مارس است و علاوه بر آن، در ایران یک روز زن دیگر هم وجود دارد که مناسبت قمری دارد. هشت مارس را نماد و سمبل تلاشها و مرارتهای زنان در طی دو قرن اخیر برای استقلال از مردان و برابری با آنها میدانند و این روز سبب شده در سالیان اخیر فعالان حوزه زنان ایران برنامههایی در مکانهای عمومی برگزار کنند و مطالباتشان را به گوش همگان برسانند، اما همیشه چنین برنامههایی با مخاطراتی همراه بوده که این خطرات امسال به اوج رسید و قبل از هشت مارس تعداد زیادی از فعالان زنان دستگیر و روانه زندان اوین شدند.ضمن حمایت از مطالبات زنان و احترام به رنجها و تلاشهایشان در این راه، بر این باورم که بهتر است هشت مارس به فراموشی سپرده شود همانگونه که بهتر است روز دانشجو و روزها ونامگذاریهای دیگر فراموش شوند. ما اکنون برای تمایز نیاز به نامگذاری نداریم و همه روزها وماهها متعلق به همه است و دیگر بیمعنا است که روزها را بین گروهها واقشار واشخاص قسمت شود و یک روزش هم به زنان داده شود. فعالان زنان همیشه باید در راه مطالباتشان تلاش کنند و باید بدانند که با کارهای مقطعی و مناسبتی راه به جایی نخواهند برد.بقیه گروهها واقشار هم همینگونه است.حتی بر این باورم که در ایران به نامگذاریهای نمادین وسمبلیک هم نیاز نداریم واین نامگذاریها ضررشان بیش از سودشان است.پس هشت مارس ونامگذاریهای دیگر را فراموش کنیم و پیش به سوی بینامی و تلاش همیشگی و همگانی.
سراسیمه به روزنامه میآید و می گوید از تجمع زنان در مقابل دادگاه انقلاب خبری آمده، من بیخبر از همه جا میپرسم مگر امروز قرار بود تجمع کنند؟ ایسنا را که باز میکنم متوجه همه چیز میشوم. اگر چه خبر طبق معمول بسیار بد و محافظهکارانه تنظیم شده ولی شک داشتیم که همان راهم بتوانیم کار کنیم.خبر کوتاه بود،اما دردناک؛دولت مهرورز در آستانه هشت مارس حدود شصت نفر از زنانی که در اعتراض به دادگاه دستگیر شدگان تجمع 22 خرداد،مقابل دادگاه انقلاب تجمع کرده بودند را دستگیر کرده و روانه زندان اوین کرد. الان که این مطلب را مینویسم هنوز هیچ خبری از آزادی دستگیر شدگان نیامده و به احتمال فراوان تا بعد از هشت مارس مهمان اوین باشند و پشت میلهها هشت مارس را برگزار کنند. بالاخره هشت مارس در زمانه دولت مهرورز باید تفاوتی با هشت مارسهای گذشته داشته باشد. اکنون بسیاری از فعالان حوزه زنان پشت میلههای سرد و زنگار گرفته اوین چشم به آنهایی دوختهاند که از مهرورزی بینصیب ماندهاند شاید مهرورزی پنجشنبه سراغ آنها هم بیاید، اما چارهای نیست و نمیشود نشست و دست روی دست گذاشت، همه زنان و مردان غیرمهرورز باید کاری بکنند که خاموشی آیین ما نیست:
گر بدین سان زیست بایدپست
من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بنبست.